آردین و آویناآردین و آوینا، تا این لحظه: 12 سال و 6 ماه و 19 روز سن داره

خاطرات دخترانه و پسرانه های من

من آوینا هستم خاطرات خودم و داداشم رو تو این وبلاگ ثبت می کنم

من آوینا دختر مشرقی

من آوینا دختر مشرقی نه ساله غرق در رویاهای کودکی،سرشار از انرژی،موهای بلندم را در برابر بادهای سرد پاییزی روان کردم،دختر مهربان که امید به آینده دارم ،عاشق برادرم آردین،پدرم بابا آرش و مامان زهرا جون هستم. دختری که وصف زیبایی من آفاق فلک را پر کرده است.مهربانی من برای همه دوستانم و آشنایانم بی همتاست. ...
23 آذر 1401

ماهی بازی من و آردین

امروز با بابا رفتیم خرید ،توی راه یه موبایل فروشی کارمون افتاد ،توی موبایل فروشی یک آکواریوم پر ماهی رنگی خیلی قشنگ دیدم که با آردین شروع به بازی کردن با ماهی 🎏🐟 کردیم. حس خوب شب عید رو با آهنگ معروف عیدی افتادم.تازه متوجه شدم که روزی که توش گناه نباشه و حس آدم رو خوب کنه عید است مثل امروز که با دیدن ماهی ها حس ما خوب شد. ...
22 آذر 1401

دو قلو ها در آتش و دود 🔥

امروز بابا با یک فواره آتش وارد خونه شد آخه امروز تولد مامان زهرا جون بود. بعد کل زندگی ما رو به آتیش میشوند. آخه بابام هنوز کودک درونش برای شادی من و داداش و زهرا جون زنده است. ثانیه نگذشته بود که کل خونه پر از دود شد. طوری که نفس هامون بند اومده بود. آخرش رو نمایی از لباس های جدیدی بود که بابا آرش از دی جی کالا برای من و داداش خریده بود. و حالا تولد ادامه دارد. ...
20 آذر 1401

لباس بشه دسته گل ،خونه بشه دسته گل

امروز با بابا و زهرا جون و آردین رفتیم برای مهمونی روز یکشنبه خرید کردیم ،برگشتنی هم همه لباس های خودم و آردین رو تا کردم گذاشتم سر جایش،به آردین هم گفتم لباس بشه دسته گل خونه بشه دسته گل ،این هم عکس تا کردن لباس های آردین است. ...
18 آذر 1401

فوبیای آسانسور

من وقتی از مدرسه می اومدم از آسانسور می ترسیدم!  امروز که نگهبان به من گفت تو دیگه بزرگ شدی من تحت تاثیر قرار گرفتم و تصمیم گرفتم این فوبیا را ترک کنم و با داداش تنهایی سوار آسانسور شدم😁 ...
16 آذر 1401