آردین و آویناآردین و آوینا، تا این لحظه: 12 سال و 6 ماه و 19 روز سن داره

خاطرات دخترانه و پسرانه های من

من آوینا هستم خاطرات خودم و داداشم رو تو این وبلاگ ثبت می کنم

من و خانواده در سه شنبه بازار

امروز که مدرسه ها تعطیل شده من صبح تا ساعت ده خواب هستم بعد معلم میاد بصورت خصوصی دو ساعت کار می کند. فردا که شب یلدا هست از بابا پرسیدم شب یلدا چه شبی است؟ گفت آخرین شب پاییز است که کوتاهترین روز سال است؟ من نمی دونستم ؟ خوب اشکال ندارد! بابام میگه آوینا ندونستن عیب نیست،نپرسیدن عیب است. امروز با خانواده رفتم سه شنبه بازار خیلی سرد بود ولی خوش گذشت چون آخرشم باقلی خوردم. این هم عکس شب یلدا پارسال خونه مامان نسرین است به نظر شما نسبت به پارسال بزرگتر شده ام؟ ...
29 آذر 1401

روز جمعه من و داداش و بابا

روز جمعه من و داداش و بابا خونه تنها بودیم و حسابی بهمون خوش گذشت. اولش که رفتیم تره بار میوه خریدیم. بعد از اون رفتیم ماشین گاز زدیم. بعد رفتیم کارواش. توی کارواش چایی خوردیم. بعد رفتیم فروشگاه شهروند حکیمیه کلی خرید کردیم. بعد رفتیم نهار خوردیم. این روز پر ماجرای ما بود. ...
28 آذر 1401

و باز مامان نسرین

امروز صبح زود بلند شدیم چون بابا می خواست بره سرکار و مامان زهرا جون هم می خواست بره مسافرت اولش رفتیم راه آهن تا مامان زهرا جون سوار قطار بشه بعد رفتیم خونه مامان نسرین. من خونه مامان نسرین رو خیلی دوست دارم چون هم غذاهای خوشمزه خوردیم هم کلی بازی کردیم. ...
24 آذر 1401